تبليغاتX
زندگی...نقطه سر خط

زندگی...نقطه سر خط

هروقت به آخرخط رسيدي نقطه بذار بيا سر خط.بالايي ها خود به خود پاك مي شن

تخت دو نفره

سلام بچه ها

خيلي خيلي شرمندتونم كه نمي تونم زياد سر بزنم

فقط اومدم لينك دانلود آهنگ بسيار زيباي استاد رو بدم و برم،اميدوارم لذت ببرين

http://01.birmusic.name/2824-Milad-Tehrani---Takhte-2-Nafare

ترانه سرا:ميلاد تهراني

خواننده:ميلاد تهراني

آهنگساز:آرتا اميد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

بازم شعر نوشتم...شرمنده!

خواب تو چشام خونه كرده ولي مي خوام ازت بنويسم

با اين دستاي سرد و چشماي خيسم

من با خيالت دلگرمم تو با عاشقات خوشي

ديگه هيچ راهي واسم نمونده حتي خودكشي!

كه برم و راحت شم ولي مي ترسم

غصه بخوري كه ديگه من نيستم واست بميرم

وقتي عاشقاي سينه چاكت تنهات مي ذارن دستاتُ بگيرم!

به خاطر تو مي مونم،واسه تو مي نويسم حتي اگه هيچوقت نخواي بفهمي كه يكي هست كه تو همه ي دنياشي

تو لحظه لحظه ي زندگيمي،حتي اگه نخواي باشي!!!

تو روح شباي سرد و شاعرانه ي اتاقمي

مثل وزن و قافيه ي گم شده ي تو ترانه مي

مثل نمك،وقتي رو بغض زخميم مرهم مي ذارم

ذره ذره آب مي شم و چيزي به روم نميارم...


محيا نژادفرد

شرمنده ي همه ي بچه هايي كه شعرام رو دوست ندارن،دلم بدجوري نوشتن مي خواست،نمي شد ننويسم


به قول استاد تهراني:"اين حرفاي كسيه كه تو رو خيلي زياد از حد دوست داره!!!"



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

من يك دانشجو هستم...

   سلام به دوستاي گل خودم كه دلم واسه تك تكشون تنگ شده در سطح تيم ملي،نه ببخشيد لاليگا

    اول از همه معذرت مي خوام كه مدتي نبودم و آپهاتون رو نخوندم و نظرات رو دير جواب دادم و...به خدا سرم خيلي شلوغ بود.اونقدر درگير دنياي واقعي بودم كه حال و حوصله ي دنياي مجازي رو نداشتم.در عوض از اين به بعد هفته اي يه بار با خاطرات داغ و شيرين دانشگاه آپماميدوارم كه از خوندنشون لذت ببريد

    بعد از ۱۲ سال تلاش بي وقفه و توهم و خيالپردازي بالاخره وارد دانشگاه شديم.شبي كه فرداش بايد براي تحويل مدارك مي رفتم از هيجان خوابم نمي برد.چون مستقل شده بودم هيچكدوم از اولياي محترم رو هم با خودم نبردم و تنهايي رفتم واسه ثبت نام.وارد دانشكده مون كه شدم ديدم عده اي سال بالايي عزيز جهت راهنمايي ما دوستان ورودي جديد (اختصاراً وي جي)در راهروي دانشكده مستقر هستند.يكيشون بهم نوبت داد و گفت تو اين كاغذ شماره دانشجويي و اسمت رو بنويس و برو منتظر بشين تا صدات كنيم.سوتي اول:با لحن طلبكارانه گفتم من كه هنوز شماره دانشجويي ندارم!بيچاره با تعجب گفت مگه تو ثبت نام اينترنتي بهت ندادن؟!پرينت صفحه ي ثبت نام اينترنتي رو كه نگاه كردم ديدم بله هستدختره چند تا فرم دستم داد و گفت اين خط سبز روي زمين رو بگير و برو تالار علامه طباطبايي.منم چشم از اون خط سبز برنداشتم و همينجوري رفتم كه مبادا گم بشم(آخه بزنم به تخته دانشكده مون خيلي بزرگه)يهو خط سبز تموم شد ولي اثري از تالار علامه طباطبايي نبود!يعني چه اتفاقي ممكنه افتاده باشه؟يكم اينور اونور رو نگاه كردم و چندتا پله روبه روي خودم ديدم دل رو به دريا زدم و بالا رفتم يكم جلوتر تالار رو پيدا كردمبابا هم يكم بعد از خواب شيرين بيدار شد و اومد...و بالاخره مراسم باشكوه ثبت نام انجام شد.

   سوتي ۲:دم در اتاق ثبت نام يه دختري وايستاده بود جهت راهنمايي بسيار خوش برخورد بود.منم كه منتظر بودم نوبتم بشه برم تو.دختره خواست صداي منو تست كنه پرسيد رشتتون چيه؟حالا حدس بزنين من چي جواب دادمبا اعتماد به نفس تمام گفتم رياضي-فيزيكاز نگاه طرف فهميدم كه چقدر خنگ بازي در آوردم سريعاً گفتم مهندسي شيمي

روز اول دانشگاه:

   پدر و مادر محترم به دليل وجود مشكلاتي يه مسافرت اضطراري رفته بودند و من و مهلا تو خونه تنها بوديم.مهلا از زير قرآن ردم كرد و من ياد روز اول مدرسه افتادم...بالاخره خوشحال راهي دانشگاه شدم.سوتي نغمه:قرار بود ساعت ۷:۴۵ جلو در پشتي دانشگاه همديگر رو ملاقات كنيم ولي هرچقدر منتظر شدم خبري ازش نشد كه نشد.ناچاراً رفتم تو.كلاسمون ۱۰۵ بود با هر زحمتي بود پيداش كردم بعد كلاسمون رو منتقل كردند يه كلاس ديگه و رفتيم اونجا.استاد برنامه نويسي هم اومد.مثلا استاد برنامه نويسي بودا ولي سرعتش خيلي پايين بود،هر يك ربع يك كلمه حرف مي زد و تا بياد بعدي رو بگه قبليه ياد آدم مي رفتخلاصه كلاس تموم شد و نغمه نيومد.ساعت بعد فيزيك داشتيم.رفتيم كلاس ۱۰۲ و ديديم نغمه خوشحال نشسته اونجا.مي گم تو كجايي پس؟مي گه مگه كلاس تشكيل شد؟؟مي گم پــــَ  نه  پـــــَ ما داشتيم با پسرا گل يا پوچ بازي مي كرديم

   سوتي۳:رفتيم بوفه دانشكده و با اعتماد به نفس كامل چايي و بيسكوئيت خريديم فقط يه ميز خالي بود و اونم ۲ تا صندلي داشت و چون ما ۳ نفر بوديم رفتم يه صندلي خالي هم از ميز يك گروه از پسرا برداشتم،تا اومدم بشينم و نغمه اينا رو صدا كنم كه بيان يه آقايي گفت خانوم؟منم فكر كردم مي خواد پيشنهاد دوستي بده با يك حالت مغرورانه برگشتم گفتم بله؟گفت بوفه خواهران اون وره شما ورودي جديدي نمي دوني اين چيزا روولي خداييش اصلا خودم رو نباختم يه لبخند زدم و چاييا رو برداشتم رفتم قسمت خواهران

   سوتي ۴:براي اولين بار تو عمرمون مي خوايم بريم سلف نهار بخوريم ولي نه كارت دانشجوييمون شارژ داره نه ژتون گرفتيم.رفتيم كه كارتمون رو شارژ كنيم ۲ ساعت كه صف وايستاديم آقاهه برگشته ميگه اينجا سلف علوم پزشكيه شما بايد بري ساختمان مركزي!منو ميگي؟

   حالا بذارين يكم واستون از برنامه ي كلاسامون بگم:۵ روزه داريم مي ريم دانشگاه جمعاً ۲ تا كلاس تشكيل شده كه يكيش برنامه نويسي بود كه گفتم اون يكي هم شيمي عمومي بود كه استاد يه ربع درس داد بعد گفت خسته نباشيد ۲۷ صفحه مورتيمر رو واسه جلسه بعد بخونينبقيه ي كلاسها برنامه ي ثابتي دارن،۲۰ دقيقه اول همه ساكت مي شينيم سركلاس(البته "ساكت بودن" شامل اكيپ ما نميشه)و ما كه هميشه به لژنشيني عادت داريم هميشه آخر كلاس مي شينيم حتي اگه جا واسه برادران محترممون نباشهو اونقدر مي خنديم تا همه چپ چپ نگامون كنن!بعد يكي از پسرا ميره آموزش و مياد ميگه استاد نيومده.اول پسرا و به دنبالشون اكيپ ما و بعد بقيه دخترا از كلاس خارج ميشيم.همه جلوي آموزش جمع ميشن تا اعتراض كنن و ما مستقيما ميريم بوفه به صرف چايبعد از نوش جان كردن چاي با بچه ها تو دانشكده هاي ديگه هماهنگ مي شيم و تور دانشگاه گرديمون رو راه ميندازيم و وقت برگشتن از در دانشگاه كه خارج مي شيم اشك تو چشمامون حلقه مي زنهسرتون رو درد نيارم خلاصه امروز هم كه كلاس نداشتيم ما تو دانشگاه پلاس بوديم به صرف چلوكباب

  خلاصه همه ي اينا رو گفتم تا آخرش بگم:"دانشگاه بهترين جاي دنياست"(هرچند كه جوجه رو آخر پاييز ميشمرن)

منتظر سوتي هاي بعدي ما باشيد...فعلاً

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

ميلاد تهراني،استاد تفاوت ها

اينم پستي كه قولش رو داده بودم:

   در بهمن ماه سال ۱۳۸۳ چند طرح در مجله ي محبوب "موف‍قيت" به چاپ رسيد كه با استقبال شاياني از طرف خوانندگان اين مجله مواجه شد و پس از آن صفحه ي "گيلاس آبي" به يكي از پرطرفدارترين صفحات مجله تبديل شد،صفحه اي كه نويسنده اش كسي نبود جز:"ميلاد تهراني".

   فاكتوري كه نامش را در كنار هزاران شاعر جوان و هم عصر خودش برجسته مي سازد نگاه متفاوت او به زندگي و تمام اتفاقات دور و برش است.مضامين و مفاهيم نو كه موردپسند اكثر جوانان مشكل پسند امروزي واقع مي شود.كساني كه از روزمرگي ها خسته اند و "تفاوت" مي طلبند.

   اولين مجموعه ي طرح او با عنوان "گيلاس آبي" در اسفند ماه ۸۶ چاپ شد و با استقبال خوبي از طرف مخاطبانش روبه رو گشت و بعد از آن "گيلاس آبي ۲" منتشر شد و چاپ دوم اين ۲ كتاب تواما در كتاب "گيلاس آبي ۱ و ۲" بهار امسال به چاپ رسيد.

    نوگرايي او تنها به خلق طرح هاي بديع و زيبايش ختم نشد.او با الهام از "تئاتر ابزورد" فرانسه سبكي به نام "ترانه ابزورد" را ابداع كرد تا ما شاعران جوان و تازه كار مضمون را فداي قافيه نكنيم و به جاي تلاش مذبوحانه براي پر كردن وزن در پي يافتن عبارات و مفاهيم مناسب براي توصيف هرچه زيباتر احساسمان باشيم.

    "از ويژگي هاي اين سبك مي توان به تصاوير متعدد،بديع و قابل لمس در محيط پيرامون و همچنين در روابط انساني اشاره كرد.وجود ترجيع بندهاي بي مقدمه و معمولاً بي ارتباط با بدنه ي ترانه بارزترين راه تشخيص ترانه ابزورد از ساير قالب هاي شعر و ترانه مي باشد"

    شما وقتي يك ترانه ابزورد مي خوانيد مي توانيد به صداقت احساس شاعر اعتماد  كرده و مطمئن باشيد كه در آن هيچ مفهومي قرباني قافيه نشده و جالب تر اينكه با قافيه هاي غافلگير كننده و زيبايي هم روبه رو شويد!زيرا سرمايه ي شاعر در نوشتن اين سبك از ترانه  مفاهيم و عباراتي است كه گوياي نگاهي نو و به دور از كليشه هاست.

   شخصيت هنري استاد تهراني تنها منحصر به شعر و ترانه نمي شود،تك آهنگهاي "به همين سادگي"،"ميدونستي"،"بي تو خوش نمي گذره"و...احتمالا معرف حضور اكثر شما هستند.علاوه بر اين ها ايشان در حال حاضر مشغول تهيه ي اولين آلبوم رسمي خود به نام  "وسوسه" هستند كه پيش فروش آن در اواخر مهرماه آغاز خواهد شد.

با آرزوي موفقيت روزافزون براي ايشان

فكر مي كنم هرچي لازم بود توضيح دادم،اين هم لينك هايي كه شايد به دردتون بخوره:

وب سايت رسمي ميلاد تهراني

فيس بوك ميلاد تهراني

 

هر عكسي خواستم بذارم بلاگفا يه ايرادي واسش گرفت با اجازه ي علي عزيز از وبلاگ گيلاس آبي دزديدمش

 

پستچه ي ضميمه:

سلام دوستاي گلم.ببخشيد اگه متن خيلي رسمي و به قول معروف ژورناليستي شد!خواستم ببينيد كه اينجوري هم بلدم بنويسمكاستي هاش رو به بزرگي خودتون ببخشيد.از علي هاروني عزيز هم به خاطر راهنمايي هاش تشكر مي كنم

راستي از همين جا تولدم رو به خودم تبريك مي گمقالب وبلاگ رو هم به مناسبت تولدم عوض كردم تو رو خدا سعي كنين دوسش داشته باشين ديگـــــــه

يه طرح هم نوشتم به مناسبت روز تولدم:

اين كارها ديگر از من گذشته

نفسم روز به روز تنگتر مي شود و

اين شمع ها سال به سال بيشتر

كاش يك نفر به جاي عطر و گردنبند

برايم "آتش خاموش كن" مي خريد!!!

محيا نژادفرد

ببخشيد كه نتونستم خودم رو كنترل كنم و طرح رو ننويسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط محیا  | 

بازم چند روز نيستم!

سلام به دوستاي گل خودم اميدوارم خوب خوب باشين

اول از همه عيدتون مبارك

مي دونم كه قول يه پست اختصاصي رو بهتون داده بودم.شرمندم نكنين ديگه،اون پست شوخي بردار نبود بايد روش وقت مي ذاشتم اما...كو وقت؟قول مي دم در اولين فرصت بنويسمش براتون

من با عرض شرمندگي فراوان بازم چند روزي نيستم.احتمالا حدودا ۱ هفته

ميام و خاطره شو تعريف مي كنم بفهمين چه خبر بود

الان هم متاسفانه وقت ندارم خبر آپ بدم هركي يه جو معرفت داشته باشه همينجوري بهم سر بزنه مي فهمه جريان رو

دوستتون دارم

راستي من از الان سعي مي كنم روز تولدم رو فراموش كنم يادتون نره سورپرازم كنينا.۵شنبه ۱۷ شهريور

تا هفته ي بعد خدانگهدارتون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط محیا  | 

آخرين پست شعري

سلام به همه ي دوستاي عزيزم.اميدوارم حالتون خوب خوب باشه

بدينوسيله نتايج نظرسنجي يك ماهه ي وبلاگم رو اعلام مي دارم:

۱-خاطره ها:۳۶.۸ ٪

۲-طرح ها:۳۱.۵ ٪

۳-ترانه ها:۲۶.۳ ٪

۴-متن هاي اجتماعي(خرداد ۸۹): ۵.۲ ٪

اين نتايج مرا بر آن داشت كه يك فكر اساسي بكنم

و در آخر يه تصميمي گرفتم كه اميدوارم تونسته باشم همه تون رو راضي كنم

تصميم گرفتم ديگه ترانه ها و طرح ها رو تو وبلاگ ننويسم و اينجا رو بكنم يه جورايي دفتر خاطراتم.خاطرات جالب و شنيدني كه ظاهراً بيشتر از نوشته هاي ادبي طرفدار داره

و اما دوستاني كه لطفشون به من فراتر از حده و مشتاق خوندن طرح هاي بنده ي حقير هستن...

براي شما برنامه ي ويژه اي داريـــــــــــــــــــــــــــم

نه بي شوخي يه لينك واستون مي ذارم،از اين به بعد مي تونيد نوشته هامُ اونجا دنبال كنيد:

مجموعه طرح هاي محيا نژادفرد

البته الان تشريف ببرين به طرح هاي تكراري بر خواهيد خوردولي قول مي دم زود زود راهش بندازم

خيلي ممنون مي شم اگه اين آدرس رو هم با اسم"مجموعه طرح هاي محيا نژادفرد" لينك كنين

اگر هم نكنين اصلا مهم نيست فداي سرتون

اينم از آخرين طرحي كه براتون مي ذارم

نمي دونم چرا هميشه اسم آخر و آخرين كه مياد بغضم مي گيره

اميدوارم روزي برسه كه نوشته هام رو تو كتابم مطالعه كنين

راستي يادم رفت بگم بنا به درخواست بعضي از دوستان گلم پست بعدي رو به معرفي استاد عزيزم "ميلاد تهراني" اختصاص خواهم داد.هرچند ايشون ابداً نياز به معرفي ندارند و معرف حضور اكثر شما هستند

 

برايم بهترين ها را آرزو كردي

از سر عادت!

و ندانستي

عشقي كه در قلبم داشتم

آن قدر خالص بود

كه آرزوي كليشه اي ات هم بر آورده شد!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محيا نژادفرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

اين بار هم...!

پيامبر قلبم مدتهاست كه ساكت است

ناچارم براي تسكين دردهايم از كتابهاي روانشناسي استفاده كنم

چند شب پيش در يكي از آنها خواندم:

"هر انديشه ي هشيارانه اي براثر تكرار در طول زمان به يك برنامه تبديل مي شود"

و من از آن شب به جاي نوشتن شعر عاشقانه ، اين سرمشق را تكرار مي كنم:

دوستت ندارم ، دوستت ندارم ، دوستت ندارم،...

هرچند اين بار هم اعتقاد ندارم اين متدها دردي از من دوا كنند!


پ.ن 1:اين طرح رو با الهام از طرح "كتابهاي روانشناسي را خط به خط مي خواني در انتظار معجزه،ببين پيامبر قلبت چه مي گويد،نويسنده ها امامزاده نيستند!!!"استاد ميلاد تهراني نوشتم

پ.ن ۲:جمله ی نقل قول از کتاب فوق العاده ی "آخرین راز شاد زیستن" نوشته ی اندرو متیوس ترجمه ی وحید افضلی راد هستش

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

سلام به عزيزاي دلم

حالتون خوبه؟با ماه رمضون و گرما و اوقات فراغت چيكار مي كنين؟

الان كه داشتم نگاه مي كردم متوجه شدم خيلي وقته نه واستون خاطره نوشتم نه درددل كردم

خلاصه دلم لك زده واسه تك تكتون

اون پست ثابت رو هم برداشتم.حوصلم رو سر مي برد

بالاخره انتخاب رشته هم كرديم و اين مرحله از كنكور رو هم پشت سر گذاشتيم

تهران و شريف و اينا رو هم كه يه هفته مونده به كنكور بيخيال شده بودم.نياين نصيحت كنين كه آدم هرچي رو بخواد مي تونه و اينا...بيخيال شدنم دليل ديگه اي داشت

دعا كنين همون اولويت اولم قبول شم.واااااااااااي اگه بشه چي ميــــــــــــــــــــــشه!

راستي بچه ها يه خبرخوب:استاد به زودي دكلمه ي يكي از شعراشون رو تو سايتشون قرار مي دن،نمي دونم منظورشون از به زودي كي بود ولي به محض قرار گذاشتنش تو سايت لينكش رو براتون مي ذارم

بذارين يكم از حال و هواي اينروزام براتون بگم

صبح ها ساعت ۷ مي خوابم و حدودا ۳-۴ بعد از ظهر مي خوابم

شب تا صبح هم مشق مي نويسم

حال و هواي اين روزاي من دقيقا مشابهت داره با اين جمله ي استاد:"همه رو از خودم مي رنجونم و واسه هزارمين بار اشتباه مي كنم"!!!

امروز ۳ تا قرار ملاقات داشتم كه هر ۳تاشم بيخيال شدم و گرفتم خوابيدم

قرار بود مريم و مريم بيان خونمون بهشون كتاب بدم كه يه sms هم بهشون ندادم!

قرار بود برم خونه ي داييم اينا واسه تعمير كامپيوتر و يك سري آموزش()كه همين الان زن داييم زنگ زد و با پررويي تمام بهش گفتم فعلا نمي تونم بيام!

از يه طرف هم ديشب به پگاه قول دادم امروز برم خونه شون كه استثنائاً بهش sms دادم و گفتم كه خوابم مياد نمي تونم بيام!

پس فكر نكنم لازم باشه توضيح بدم چرا جواب sms نمي دم و آپاتون رو نمي خونم و نظراتم خلاصه س و...

خلاصه به خودم قول دادم كه ديگه نذارم هيچيك از تعطيلات هاي عمرم مثل اين يكي بي هدف و مزخرف باشه 

ديگه چيز خاصي به ذهنم نمي رسه بگم

خيلي خيلي خيلي دوستون دارم

اينم يه طرح تقديم به قلبهاي مهربونتون:

 

آنقدر حسرت يك بار چشم در چشم شدن با تو

در وجودم موج مي زند

كه به آينه ي اتاقت هم

حسادت مي كنم!!!

محيا نژادفرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

امشب...

با عرض سلام خدمت دوستاي خوشگل خودم.نماز روزه هاتون قبول.اميدوارم حالتون خوب خوب باشه.خيلي خيلي شرمندتونم كه اين مدت نبودماحساس مي كردم حرفي واسه گفتن ندارم و دليلي نداره بيخود وقت باارزش شما رو هم تلف كنم.عوضش حدود يك هفته رو اين ترانه كار كردم تا تقديمش كنم خدمت شما عزيزاي دلمكمي ها و كاستي هاش رو به بزرگي خودتون ببخشيد.اميدوارم كه به دلتون بشينه.از دوستاي گلم خواهش مي كنم كه نظر يادتون نره.فداي همتون

امشب هوا طوفانيه ،بارونُ كم داره دلم                  طوفان و سيل گريه هام،باز دردوغم داره دلم 

امشب هواي قلب من،عطر نفس هاي توئه                شيرين ترين روياي من،گرماي دستاي توئه

امشب اتاق كوچكم،از خالي حجمت پره                   احساس من كنج دلت،خاك خيانت مي خوره!

ديوونگيم از حد گذشت،دفتر شده هم صحبتم                      رفتي نديدي اشكمُ،حتي ندادي فرصتم

حتي نذاشتي لحظه اي ،لبخندت آرومم كنه                       رفتي گذاشتي قلبتم،آسون فراموشم كنه

امشب نمي دونم چرا،عكسات غريبي مي كنن           چشماي خيس عاشقم،باز خود فريبي مي كنن

امشب خدا مي دونه كي ،حرفاتُ باور مي كنه          كي مثل من با دوري و دلتنگيات سر مي كنه

دار و ندار قلبشُ ،تقديم چشمات مي كنه               روزي هزار بار عشقشُ ،با گريه اثبات مي كنه

باز امشبم رفت و چشام،در حسرت يك لحظه خواب   از تو همين مونده برام، لبخند عكست توي قاب

محيا نژادفرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

حوصله ندارم!

سلام بچه ها
اميدوارم حالتون خوب باشه يا لاقل مثل من نباشه!
امروز با يكي از انسانهاي محترمي(!)كه طرحم رو تو وبلاگش نوشته صحبت كردم.خودشم مي دونين كدوم طرحم رو؟"اينكه فقط در خيالت كسي را داشته باشي كه دوستت داشته باشد..."!!!
مي دونين برگشت چي بهم گفت؟
گفت من اين طرح(البته نگفت طرح چون اصلا نمي دونست طرح چيه!!!!)رو از وبلاگ شما برنداشتم از facebookبرداشتم(عذر بدتر از گناه!)
منم گفتم از هرجايي كه برداشتيد اون طرح مال منه و حق من اين وسط ضايع شده.
حالا فكر كنين جوابش چي بود؟
"از كجا معلوم كه شما خودت از جايي كپي نكرده باشي؟!!!"
يه لحظه فكر كنين با زبون روزه با اين بيحالي و تشنگي كشنده من چه حالي پيدا كردم!
فردا شب رتبه ها ميان و فكر نكنم بعد اون حال خوبي داشته باشم
الان هم حال و حوصله ي خبر آپ دادن و جواب نظر دادن و هيچ چيز ديگه اي رو ندارم
اگه اينجور پيش بره بايد در وبلاگ رو تخته كنم!
چون من محض سرگرمي و "دور هم خوش باشيم" شعر نمي گم
هدف دارم
هزار تا برنامه دارم
اگه اينجوري پيش بره پس فردا كه كتابم رو چاپ كردم احتمالا امثال همين آدما ميگن اين شعر من بوده و تو دزديديش!
ديگه حرفي ندارم
دعام كنين
تنهام نذارين
از دستم هم دلخور نشين اميدوارم به زودي برگردم و جبران كنم
دوستتون دارم خيلي خيلي خيلي زياد
اينو از ته ته دلم گفتم
آخر هم يه طرح واستون مي نويسم
اميدوارم خوشتون بياد



ديگر شرم ندارم از اينكه
پرنده ي خيالم را پرواز دهم و
در آغوش گرمت آرام بگيرم
چه كرده اي بامن
كه اين چنين سنت هاي ديرينه ام را زير پا گذاشته ام؟!!
م.ن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

ترفند

ترفندهاي روانشناسي ديگر به كارم نمي آيد

آينه دستم را خوانده است

و در جواب لبخندهاي مصلحتي ام

نيشخند مي زند!!!

م.ن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

گاهی دلم...

گاهگاهی دلم می خواهد

آن قدر گرفتاری داشته باشم

که فرصت نکنم به نبودنت‌‍،به نداشتنت فکر کنم

گاهگاهی دلم می خواهد

عشقت آن قدر در وجودم ریشه بدواند

که جانم به لبم برسد

گاهگاهی دلم می خواهد

آن قدر از دلتنگیت اشک بریزم

که چشمانم دیگر

نبیند این دنیای پوچ بی تو را

گاهگاهی دلم می خواهد

سوزش حاصل از بوسه ی تیغ بر رگهای مملو از عشقت را

آری...

از صدقه سری این عشق نافرجام

گاهگاهی دلم درد می خواهد...

دلم مرگ می خواهد...

م.ن

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

اين قداست معجزه گر...

   با وجود تمام گناهام تمام كوتاهيا و كاراي زشتم با حلول ماه مبارك رمضان احساس مي كنم فرشته ها دور تا دور اين ماه رو گرفتن و دارن از قداستش محافظت مي كنن.دلم نمي خواد انشا بنويسم و حرفاي تكراري بزنم.مي خوام از حسي بگم كه هنگام اذان صبح امروز رخوت يك ماهه رو از وجودم گرفت.هميشه با شروع اين ماه يه شيريني خاصي رو توي دلم احساس مي كنم.خدا هميشه حواسش به ما هست پس شايد حس درستي نباشه كه بگم تو اين ماه توجهش بيشتره ولي حس مي كنم عاشقانه تر از هميشه بهم لبخند مي زنه.احساس مي كنم ديگه نمي خواد به روم بياره كه چه گناهايي كردم!واقعا كه خدا جايگزين همه ي نداشته هاي من است...

   حلول ماه مبارك رمضان رو به همه ي شما دوستان عزيزم تبريك مي گم.تو دعاهاتون منو فراموش نكنين


اي كه از ريز و درشت گناهانم باخبري

اي كه يادت تنها مونس شبهاي سرد تنهاييم شده

اي كه آغوشت گرم ، دستت هميشه پر مهر

از تو مي خواهم تمام حجم تنهاييم را

تنها با وجود خالص خود پر كني

اي مونس آن كس كه مونسي ندارد

يا انيسَ مَن لا انيسَ له

آمين


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

روزمرگي بي پايان...

هواي گر گرفته ي تابستان و...

اين روزمرگي بي پايان!

سلام بچه ها.خوبين؟خوشين؟

اول از همه اينكه معذرت مي خوام اگه گاهي آپ مي كنم و خبر نميدم اينروزا حس و حال هيچي رو ندارم(نصيحت ممنوع)

حتي ديگه حوصله ي اس دادن هم ندارم.همينجا معذرت مي خوام از پگاه جونم مريم هاي گلم سارا جونم و بقيه ي دوستان.

راستي بچه ها استاد يه ترانه ابزورد جديد به نام "اتاق تزريقات" تو سايت خودشون گذاشتن فوق العاده س اگه نخونين ضرر كردين.اينم لينكش(اتاق تزريقات).

طبق معمول اون رو كه خوندم دلم گرفت!من نمي دونم اون تعدادي كه شعراي استاد رو خوندن و از خودكشي منصرف شدن كي بودن و چطور روحياتي داشتن من كه شخصاً مصمم تر مي شم!به قول خود استاد:"خودم راضيم ولي چه جوري خدا رو راضي كنم؟"البته شايد من به يه دليل ديگه...

"مختارنامه" رو هم كه ديدين!فك نكنم لازم باشه چيزي رو توضيح بدم!!!!!!

ديگه چي موند كه نگفتـــــــــم؟

راستي از اون شبي كه ترانه م نصفه موند ديگه دل و دماغ نوشتن هم ندارم.ديگه خاطرات روزانه رو هم نمي نويسم چه برسه به ترانه!طرح هايي هم كه واستون مي ذارم مال ماقبل تاريخه!

در آخر از همه ي دوستاي گلم كه تنهام نمي ذارن تشكر مي كنم.فرا رسيدن ماه مبارك رمضان رو هم به همتون پيشاپيش تبريك مي گم.

آهان يكي هم اينكه اگه ممكنه تو نظرسنجي وبلاگ شركت كنين.

اين طرح هم تقديم به عزيزاي دلم البته تقديمي نسخه اصليش به همونيه كه مطمئنم نمي خونتشخودشم اين تقديم كاملا اوريجيناله چون خيلي در مورد احساسم صدق مي كنه.اين رو همون شبي نوشتم كه تصميم گرفتم احساسي رو كه نسبت بهش دارم سركوب نكنم و قبول كنم كه دوستش دارم!

با هر آنچه در توان دارم

         با تمام احساساتم مي جنگم و...

      خنجري در قلبم فرو مي كنم

                 تا مبادا با تصور غرورت

                                            در هم بشكند!

                                         م.ن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

تك ستاره!

امروز فهمیدم چرا ستاره ای که هرشب برایش بوسه می فرستادم

چشمک زنان حرکت می کرد

تک ستاره ی آسمان عشقم

ماهواره ای بیش نبود...!!!

م.ن

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

دنیای این روزای من...

سلام بچه ها.ببخشید اگه با پست های غمگینم ناراحتتون می کنم ولی باید بگم متاسفانه جایی رو جز اینجا واسه تسکین دردام سراغ ندارم.امروز می خوام ترانه ی "دنیای این روزای من" روزبه بمانی رو براتون بنویسم.خیلی دوسش دارم و با تمام وجود باهاش رابطه برقرار می کنم!!!مخصوصا با صدای داریوش که دیگه محشره.

دنیای این روزای من                                 همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که                                   دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من                                  درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم                                  دنیا عجب جایی شده

هرشب تو رویای خودم                              آغوشتُ تن می کنم

آینده ی این خونه رو                              با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو                                   تقویممُ پر می کنم

هر روز این تنهاییُ                                  فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من                        حتّی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو                      چیزی به من نزدیک نیست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

جنون به معناي واقعي كلمه!!!

    سلام به دوستای گلم.این جزو معدود پست هاییه که قبلا تو دفترم ننوشتمش و  همینجوری خود به خود دارم تایپ می کنم چون حوصله ی چک نویس پاکنویس ندارم!می دونم که شما به بزرگی خودتون می بخشید

    امروز بعد چند هفته دوستامو دیدم بدجوری دلم براشون تنگ شده بود.عصر هم فهمیدم که دایی علی اینا امروز نمیان خونه ی مامان بزرگم اینا واسه همون خستگی رو بهونه کردم که نرم!و مادربزرگم بسی دلخور شد و حالا احساس گناه داره خفم می کنه!از یه طرف هم چون جمعه خونه ی علی اینا بودم نتونستم "مختارنامه" رو درست حسابی ببینم امروز نشستم تکرارشو دیدم.جمعه تا اومدم واسه شهادت "بانو عمره" گریه کنم عطا قربونش برم اومد نشست بغلم و دست و پا شکسته ازم خواست که گریه نکنم!عوضش امروز اونقد گریه کردم که نفسم بالا نمی اومد!وقتی مختار گریه می کرد انگار خنجر تو قلبم فرو می کردن!این سریال شده تمام زندگیم.دیشب کلا ۴ ساعت خوابیدم اونم خواب دیدم مختارمو کشتن تو خواب هم داشتم زار می زدم.شما هم به این نتیجه رسیدین که به مرز جنون رسیدم؟مامان می گه آخه دیوونه اون اتفاقا هزار و خرده ای سال پیش افتاده الان گریه نداره که!راست می گه دیگه.من دیوونه اینروزا واسه هر چیزی گریه می کنم.دیشب داشتم یه ترانه می نوشتم که خیلی قشنگ بود خیلی دوسش داشتم ولی وسطش یهو حسم رفت و دیگه هرکاری کردم نتونستم ادامه شو بگم!!!نشستم ۱ ساعت تمام گریه کردم آخرش خوابم برد!شما بگین چمه؟مریم اینجور موقع ها می گفت عاشق شدی!شایدم راست می گه.عصر هم رفتم اون دیوونه رو تو کتابخونه سوپرایز کنم خیر سرم اونجا نبود.دلم یه ذره شده براش.اه.مشکل یکی دوتا نیس که!از یه طرفم احتمالا تا آخر هفته رتبه ها بیان.خدایاااااااااا؟چی می شد اومدن رتبه ها با قسمت آخر "مختارنامه" مصادف نشه؟می خوام واسه هرکدوم جدا جدا گریه کنم!دیگه خودمم داره باورم میشه که دیوونه شدم!شایدم عاشق...وای نه خدا نکنه.از روزی که کنکور رو دادم تا حالا ۴ کیلو لاغر شدم.مردم تو تعطیلات چاق می شن من آب می رم!

   در کنار همه ی این مشکلات یه حس خوب دارم که نمی دونم از کجا پیداش شده!چی میگه این وسط؟بچه ها خیلی نگران خودمم خواهشا سر نمازاتون دعام کنین خوب شم!

    راستی یه نظرسنجی تو وبلاگ گذاشتم خیر سرم.زیر آمار گیر وبلاگه.اگه ممکنه به گزینه ی مورد نظرتون رای بدین چون نظرتون به شدت مهمه واسم.

   فک نکنم حرفام تموم شده باشن ولی فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه.ببخشین اگه حالتونو با دیوونه بازیام گرفتم واسه جبران ۲ تا طرح واستون می ذارم که هرکدوم متعلق به یه حس متفاوته و ربطی به هم ندارن!:

 

داشتنت آرزوی محالیست...

                  ولی...

            به دوست داشتنت که می توانم افتخار کنم!!!

                          م.ن

***

احساسم را هر شب ورق به ورق مرور می کنم

      شعرهایم شب به شب غمگینتر می شوند

                                     و  تو روز به روز دورتر و دورتر...

                                 م.ن

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

توپ توووووووووپم

   سلااااااااااااااااام به دوستای عزیزتر از جوووووونم.خوبین؟خوشین؟سلامتین؟امیدوارم که توپ توپ باشین.عین من

    خب منم آدمم دیگه.گاهی اوقات دلم می گیره.منم گاهی یاد آرزوهام میافتم.یاد کارایی که باید می کردم و... .۵ شنبه شب بعد نوشتن اون پست تا پاسی از شب "کاناپه" و "پیانو" رو گوش دادم و گریه کردم!الهی که کسی نفهمه چرا اونطوری زار می زدمصبح چشمام باز نمی شد!

    خلاصه به قول نغمه حسابی "مرخصی لازم" شده بودم!رفتم و کلی حال و هوام عوض شد.مخصوصاً که برگشتم و با خیل عظیمی از نظرات شما عزیزای دلم مواجه شدم و یه مورد دیگه که اونقدر خوشحالم کرد که جیغ کشیدم و کلی پایکوبی کردمخدا همه ی شما رو به آرزوی قلبیتون برسونه

    احساس می کنم پر نوشتنم!پر حرفای تازه.پر جمله ی ناب ولی...هیچکدوم رو کاغذ نمیاندلم هم نمی خواد خاطره ی این ۲ روز رو تعریف کنم چون حس مبهمی بهم میگه حوصلتون سرمیرهپس چی بگم آخه؟می گم بهتره با یه طرح کار رو تموم کنم تا شاید در روزهای آتی یه متن زیبا و اجتماعی- فرهنگی تقدیم شما دوستای جیگرم بکنم.این طرح امروز وقتی داشتم میومدم خونه و زیر بارون عین موش آب کشیده شده شده بودم به ذهنم رسید:

از بی توجّهی خدا گله نکن

وقتی چتری به وسعت آرزوهایت

بالای سرت گرفته ای!

توقع داری باران رحمتش از زمین به آسمان ببارد؟؟؟

م.ن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط محیا  | 

واژه های خسته

در لابه لای جمله به جمله ی این احساس ناگفتنی

نفس تازه می کنند و من...

            همچنان در پی توصیفی برای این عذاب شیرین...

م.ن

 

سلام بچه ها.با عرض پوزش باید بگم بازم دارم چند روزی می رم مرخصی نیاز دارم یه مدت روال زندگیم رو عوض کنم تا شاید بتونم با دلتنگیای این روزام کنار بیام .فردا خونه ی داییم اینا مهمونم احتمالاً شب رو هم اونجا بمونم پس شنبه هم نیستم یکشنبه هم با دوستام قرار دارم شاید عصر بتونم بیام و در خدمتتون باشم.البته هیچی قطعی نیست یهو دیدین همین فردا عصر اومدم.دلم برای تک تکتون تنگ میشه.دوستون دارم یه دنیا.مواظب خودتون باشین.تو دعاهاتون منو از یاد نبرین.خداحافظ همین حالا...به شرطی که بفهمی...تر شده چشمام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط محیا  | 

سكوت زخمي...

با عرض سلام خدمت دوستاي گلم.خوبين؟خوشين؟تشكر ويژه مي كنم از دوستاني كه منو به شدت مورد لطف قرار دادن و تشويقم كردن.بي صبرانه مشتاق شنيدن نظرات پيشنهادات و انقادات شما دوستاي عزيزم هستم.اين ترانه رو هم ديشب نوشتم تقديم به قلباي مهربونتون.اميدوارم به دلتون بشينه

سكوتم زخمي فرياده و من                                         از اين شب هاي پر تب خسته مي شم

تموم حسمُ يك لحظه مي گم                                               تو اين يك ثانيه وابسته مي شم!

اگه حرفي ته قلبم هنوز هست                                             همه ترسم از اينه كه بري باز

همون چشماي مغرور و قشنگت                                    همون دستاي بي مهر و پر از راز

همون قلبي كه مي گي مال اونه                                         اگرچه اون مي گه دوست نداره

نفهميدم چرا دستاتُ پس زد                                                 نمي دونم چرا تنهات مي ذاره!

تو دوسش داري و دوست نداره                                       چه رسمي داره اين دنياي بي رحم

مني كه عاشق راز نگاتم                                             همين بود قسمتم شعرو شب و غم!

همينه سهم قلباي پر از عشق                                            همينه قسمت شب گريه هامون

من از رنگ چشاي تو نوشتم                                              تو از بوسيدن اون زير بارون!

دلم مي خواست دوباره برمي گشت و                                     تو طعم زندگي رو مي چشيدي

عزيزم قسمت من از تو اينه                                                غم و شعر و شباي نااميدي...

                                             م.ن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط محیا  |